یادداشت های یه ته تغاری....
تا نگاه می کنی وقت رفتن است....باز هم همان حکایت همیشگی!
قالب وبلاگ
سلام

اومدم با همه خداحافظی کنم.

ازتون حلالیت بخوام اگر گاهی با نگاهی یا زبانی ناخواسته دلتون رو آزردم حلال کنید ...

دست ودلم به نوشتن نمیره ... شایدم یه روزی پر قدرت تر از گذشته بر گردم ...

دوستون دارم.

[ سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1392 ] [ 18:51 ] [ بهناز ]
سلام دوستان گلم

از روز شنبه هفته ی پیش تا 4 شنبه شمال بودم ....وای جای تک تک عزیزان خالی ....شهر بابلسر توی اردیبهشت ماه عین یهشت بود والا..

همه جا رفتیم ...ساحل دریا .جنگل نور که وقتی پامو توی جنگل گذاشتم نم نم بارون وبوی درختا بهم زندگی دوباره داد .....

می دونید خوب طرفایه ما حداقل 2 روز درهفته مهمون گرد وخاکه عراق هستیم واون حال وها واون اکسیژن خالص کمکم داشت کاری می کرد که دیگه بر نگردم

روز دوشبه جت اسکی سواری روی ساحل بابلسر حسابی حالمو جا آورد واز بس جیغ کشیدیم صدامم خروسک گرفت ....

از ساحل دور بودیم وبا سرعت n تا می روندیم که یهو چپه کردیم:))

با وجود اینکه شنا بلدم و جلیقه ی نجات هم تنم بود بازم هول کرده بودم ونزدیک بود خفه شم ...

عینک افتابی مورد علاقه مو هم که خیلی دوسش داشتم تو همون موقعیت انداختم توی دریا ورفت که نصیب ماهیا بشه..

دیگه اینکه بازار سنتی وشمال ومراسم چوب زدن ماهی رو هم دیدم که واسم جالب بود (همون که هر کی قیمت بالاتر بگه اون میخره ماهیو )

واینکه چهارشنبه راه افتادیم که برگردیم مجبور شدیم شب چهارشنبه رو تهران بمونیم.من اصلا تهرانو دوس ندارم .بخاطر شلوغیش بخاطر آلودگی  هواش...بخاطر تعداد ماشین هاش..

کلا نمی پسندمش .اگه هم ارشدمو اونجا قبول شم فکر نمی کنم برم ...فقط دنبال ارامشم...ارامشی که شمال به من داد حالمو عالی کرد ... اون نم نم بارون اوصدای پرنده ها توی جنگل ....اوه


[ شنبه هفتم اردیبهشت 1392 ] [ 11:18 ] [ بهناز ]
یه مدته خیلی زیاد دست ودلم به نوشتن نمیره ...

نمی دونم چرا؟شاید عمر وبلاگ نویسی منم داره تموم میشه ...

شاید دیگه وقتشه ننویسم وبیشتر بخونم .البته اونم خاموش چون راستش حوصله ی کامنت گذاشتنم ندارم .

12 هم فروردین .

شاید اصلا درست نبود سال جدیدم رو انقدر بد شروع کنم اونم بخاط زود از کوره در رفتنم ....

واز همه مهمتر با کسی که یه تار موهاشو به دنیا نمی دم ...مامانم .

هنوزم یاد اون روز می افتم خجالت می کشم .من نباید انقدر بد میشدم ...نباید داد می زدم . نباید بی پروا گریه می کردم ....

نباید خونه مو ترک می کردم ....هزار نباید دیگه ...

یه وقتایی از دست خودم حسابی شاکی میشم چون پشت اون ظاهر مغرور ,یه کودک احمق میبینم .

کودکی که احساساتش در کنترل خودش نیست .وقتی خوشحاله ,همه دنیا رو قشنگ ورنگی میبینه ,وقتی ناراحته ,عین یه دیوونه داد می زنه و هر چی باشه پرت می کنه ...

+هنوز یعد از گذشت 1 هفته و1 روز خجالت می کشم از رفتارم.خدا منو ببخشه....

+پیشنهاد کار بهم شده توی یه فروشگاه بزرگ به عنوان حسابدار؛اما من تجربه کار حسابداری ندارم ...

اگه اشتباه نکنم کار با نرم افزار ؛؛هلو,,هست . اگه اطلاعاتی دارید بهم بدید ممنون.واینکه آیا آموزشگاه می تونه بهم کمکی کنه؟

+بعد نوشت:1 ساعت پیش دوست ترم اول دانشگاهمو دیدم که بچه بغل اومد به دیدنم....

هیچوقت فکر نمی کردم اون درسش رو ترک کنه وبچه داری کنه ومن خانوم مهندس شم !

چون ترم اول من مشرو ط شدم واون معدلش 19 شد!!!!

میشه گفت این تقدیره؟

احساس پیری می کنم ....24 سال سن زیادیه؟ :))


[ سه شنبه بیستم فروردین 1392 ] [ 14:49 ] [ بهناز ]
یکی از دوستان این داستانو تعریف کرد وقسم می‌خورد که واقعیه:

یکی از اقوامشون تعریف می‌کرد که یک شب موقع برگشتن از ده پدری تو شمال طرف اردبیل، جای این که از جاده اصلی بیاد، یاد باباش افتاده که می گفت؛ جاده قدیمی با صفا تره و از وسط جنگل رد میشه!


این‌طوری تعریف می‌کنه: من احمق حرف بابام رو باور کردم و پیچیدم تو خاکی، ٢٠ کیلومتر از جاده دور شده بودم که یهو ماشینم خاموش شد و هر کاری کردم روشن نمیشد.

وسط جنگل، داره شب میشه، نم بارون هم گرفت. اومدم بیرون یکمی با موتور ور رفتم دیدم نه می‌بینم، نه از موتور ماشین سر در می‌ارم!

راه افتادم تو دل جنگل، راست جاده خاکی رو گرفتم و مسیرم رو ادامه دادم. دیگه بارون حسابی تند شده بود.

با یه صدایی برگشتم، دیدم یه ماشین خیلی آرام و بی‌صدا بغل دستم وایساد. من هم بی‌معطلی پریدم توش.

این قدر خیس شده بودم که به فکر این که توی ماشینو نیگا کنم هم نبودم. وقتی روی صندلی عقب جا گرفتم، سرم رو آوردم بالا واسه تشکر، دیدم هیشکی پشت فرمون و صندلی جلو نیست!!!

خیلی ترسیدم. داشتم به خودم می‌اومدم که ماشین یهو همون طور بی‌صداراه افتاد.

هنوز خودم رو جفت و جور نکرده بودم که تو یه نور رعد و برق دیدم یه پیچ جلومونه!

تمام تنم یخ کرده بود. نمی‌تونستم حتی جیغ بکشم. ماشین هم همین طور داشت می‌رفت طرف دره.

تو لحظه‌های آخر خودم رو به خدا این قدر نزدیک دیدم که بابا بزرگ خدا بیامرزم اومد جلو چشمم.

تو لحظه‌های آخر، یه دست از بیرون پنجره، اومد تو و فرمون رو چرخوند به سمت جاده.

نفهمیدم چه مدت گذشت تا به خودم اومدم. ولی هر دفعه که ماشین به سمت دره یا کوه می‌رفت، یه دست می‌اومد و فرمون رو می‌پیچوند.

از دور یه نوری رو دیدم و حتی یک ثانیه هم تردید به خودم راه ندادم. در رو باز کردم و خودم رو انداختم بیرون. این قدر تند می‌دویدم که هوا کم آورده بودم.

دویدم به سمت آبادی که نور ازش می‌اومد. رفتم توی قهوه خونه و ولو شدم رو زمین، بعد از این که به هوش اومدم جریان رو تعریف کردم.

وقتی تموم شد، تا چند ثانیه همه ساکت بودند، یهو در قهوه خونه باز شد و دو نفر خیس اومدن تو، یکیشون داد زد: ممد نیگا! این همون احمقیه که وقتی ما داشتیم ماشینو هل می‎دادیم سوار ماشین ما شده بود.....:))

[ شنبه دهم فروردین 1392 ] [ 15:9 ] [ بهناز ]
[ چهارشنبه هفتم فروردین 1392 ] [ 21:45 ] [ بهناز ]
طاقبستان نمایشگاه صنایع دستی کل استانهایه ایرانه

عصر با مامانم برم این پولایه زیاد رو پخش وپلا کنم بره پی کارش

:دی

خسته شدم از بس تو جیبم سنگینی کردن به قرعان:))

پی نوشت : اوضاع مالی قاراشمیش....(شایدم غاراشمیش)!!!!هر چی رسید خریدم الان خوردم به گدایی....

یه چیزیم بگم :

دلتون بسوزه کرمانشاه امسال عید سومین شهر پر مسافر ایرانه:))

سوخت عایا؟



[ جمعه دوم فروردین 1392 ] [ 17:17 ] [ بهناز ]
سال نو مبارک....

ایشالا سال جدید سرشار از سلامتی وسعادت باشه برای همه تون .

پای سفره هفت سین همه رو دعا کردم دیروز ...شما ها رو ....دوستانم رو واز همه مهمتر مامان عزیزم رو که خدا سایه شو از سرم کم نکنه ...

واقعا یک سال به کمرمون اضافه شد یا یک سال کم شد ....؟


[ پنجشنبه یکم فروردین 1392 ] [ 12:16 ] [ بهناز ]
سلام

پیشاپیش سال جدیدتون مبارک ....

امروز قراره برم ماشینمو از صافکاری بیارمش ...10 روز پیش بود که تصمیم گرفتم واسه سال جدید ماشینمو هم حسابی نو کنم ...:))

چند جاش خوردگی داشت البته من نزده بودم ومربوط بودش به صاحب قبلیش....

این شد که بعد از پرس وجو ,به کمک برادر زن داییم, چنگیز رو(اسم ماشینم چنگیزه نه برادر زن داییم) :)))) جا گذاشتیم تا اونم واسه سال نو حسااااابی خوشگل وتر تمیز  شه ...

امسال به اون صورت خونه تکونی نداشتیم چون فرشارو تازه از قالی شویی گرفته بودیم واز اونجایی که مامانم وسواسه ,کل خونه برق می زنه.

روز 5 شنبه یکی از دوستایه دبیرستانمو دیدم ....

6 سال از اخرین باری که هم دیدیم می گذشت ...

چهره ش خیلی شکسته شده بود اصلا نشناختمش اون منو شناخت ....

شروع کرد به تعریف کردن از داستان زندگیش ...یعنی اتفاقاتی که بعد از دیپلم دبیرستان افتاده بود واسش...

می گفت سنتی ازدواج کرده همون موقع !

از اونجایی که همسرش اولین پسر خانواده بوده همه انتظار می کشیدن تا بچه شونو ببین ...اما 3 سال می گذره وبچه دار نمیشن ...

میگفت دختر خاله همسرم قبل از ازدواجمون ,شوهرمو دوست داشته وخیلی تلاش کرده که توجه شو به خودش جلب کنه اما نشده وچون همسرش اونو دوست نداشته بیخیال شده ورفته یه شهر دیگه دانشجو شده .

تا اینکه متوجه اختلافات این دو نفر بخاطر بچه دار نشدن میشه و بر میگرده تا هر طور شده خودشو به پسر خاله نزدیک کنه ...

دعواهاشون به جایی میکشه که 3 شب یه بار م خونه نمیومده وبعد ها معلوم شده کل این شب ها رو خونه ی خاله  ودر کنار دختر خاله می گذرونده!!!

دست آخر هم به هدفشون می رسن ,یه روز بار وبندیلشو جمع می کنه ومیره ...

10 روز بعدش متوجه یه سری تغییرات توی بدنش میشه وبعد از آزمایش متوجه میشه بارداره اما کار از کار گذشته و شوهرش بدون اینکه اینو طلاق بده یا حرفی از جدایی بزنه با دختر خاله هم از دواج کرده وتویه خونه  دیگه زندگی میکنن...

9 ماه بارداریشو تنها می گذرونه و حتی به خاطر غرور له شده ش حاضر نبوده از پدر ومادر خودش یاهمسرش کمکی بخواد...

بچه ش به دنیا میاد ,یه دختر با چشمای سبز درست  همرنگ چشمای پدرش ..که به گفته ی خودش هر بار که نگاهش میکرده یاد عشقی میفتاده که دود شد ورفت هوا!

دوسال  می گذره... بچه ش دوساله میشه...بچه ای که تکلیف هیچیش روشن نبوده ...

یه شب ساعت 2 زنگ در خونه ش زده میشه از توی اف اف میپرسه:کیه

؟

صدای آشنای شوهرشو میشنوه ...اونطور که همیشه یه ,,منم ,, کشدار می گفته...

در رو که باز میکنه هاج وواج نگاهش میکنه اما اون انگار نه انگار که تو بدترین شرایط تنهاش گذاشته وبه گفته خودش انگار رفته تا سر کوچه سیگار بگیره وبرگشته ...میاد تو ومستقیم میره می خوابه ...

متوجه میشه که توی این 2 سال دختر خاله با کسی دیگه در ارتباط بوده وهدفش شکستن غرور ش بوده وبس ...

داره جدا میشه از شوهرش این روزا .احتمالا بعد عید کامل جدا شن ....





[ یکشنبه بیست و هفتم اسفند 1391 ] [ 15:12 ] [ بهناز ]
من می دونم زندگی مشترک فقط مومن بودن طرف مقابل نیست وممکنه شامل هزاران آیتم دیگه باشه ...اینه که این روزایه آخر سال در گیر تصمیمی هستم که می خوام راجع به آقا پلیسه بگیرم ومی دونم که اگه جوابم مثبت باشه زندگی با یه شخص نظامی  کار راحتی نیست ....

نمی دونم ....هزار تا حس شبیه به هم توی وجودم وول می خورن این روزا....

تصمیم نهایی هم با خودمه (البته این چیزیه که بزرگترهام گفتن ,اما من که می دونم تصمیم نهایی با من نیست ...)



چه روزاییه عجیبیه برام این روزا ...الکی الکی رفتیم تو سال جدید ... واقعا آدم نمی دونه 1 سال از عمرش کم شده یا اضافه ...؟

چقدر خوبه توی سالی که پشت سر گذاشتیم ,حسابی دل بدست آورده باشیم ....حسابی خوشحال کرده باشیم ....

حسابی نقش آدم خوبه رو بازی کرده باشیم .

چیز زیادیم نخریدم .فقط 1جفت کفش عروسکی که خیلی اتفاقی گرفتمش, یه روسری 4 گوش حریر هم که انقدر جنسش بد بود زودی نخ کش شد وکلی حرصم داد...بابتش 23 تومنم پول دادم.2تا ماهی سفید خوشگل شیطون که دماغ وپشتشون قرمزه واز همون لحظه که خریدمشون دوسشون داشتم ومی دونستم که عمرشون زیاد خواهد بود :((


مانتو روهم بعد از عید می گیرم ...هیچوقت عید مانتو نگرفتم چون حسابی قیمتا بالاس ومنم که عشق مانتو ام وباید انقدر بگردم تا همه رو هلاک کنم واون چیزی که باب میلمه پیدا کنم....

قدرت خرید خونواده ها حسابی کم شده...بچه که بودم: خوب یادمه نزدیک عید, حسابی می خریدیم کفش نو,بلوزشلوارایه قشنگ؛تل هم همیشه جزع برنامه کاریم بود وبیشترین رکورد تل رو داشتم بین دخملای فامیل...:))

با بوی نو کفشها ولباسامون حسابی کیف می کردیم.

دقیقا تا روز عید همه رو توی کمدمون قایم می کردیم مبادا تازگیشو از دست بده ....

دلا خوش بود الان چی؟...


ای خدا به حق بزرگیت قسمت می دم شب عیدی هیچ پدر ومادری رو بخاطر فقر شرمنده بچه شون نکن ....

آمین
[ پنجشنبه بیست و چهارم اسفند 1391 ] [ 15:55 ] [ بهناز ]

بخاطر ان*ت خ اب ات ,امتحانایه پایان ترم از اول خرداد شروع میشه نه آخر خرداد!!!!

واز اونجایی که روزی که خداوند تبارک وتعالی شانس رو تقسیم می کرد ,نوبت من که رسید تموم شد وسرم بی کلاه موند واین شد که روز امتحان پایان ترم یکی از اون 4 واحدی که افتادم دقیقا روز کنکور ارشدمه !!!

حالا جالبش اینجاس که حوزه امتحانیمم تهرانه واینطور که معلومه باید تقسیم شم به دوقسمت مساوی تا بتونم به هر دوش برسم!!!

که نمیشه...پس نتیجه می گیریم 1 سال از زندگی بخاطر هیچ وپوچ عقب افتادم که هیچ جای دنیا همچین چیزی قابل قبول نیست الا تو ایران....

جهان سوم که می گن همینه دیگه نه؟

[ دوشنبه بیست و یکم اسفند 1391 ] [ 10:16 ] [ بهناز ]
          مطالب قدیمی‌تر >>

.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

أَعُوذُ بالله مِنَ الشَّيْطَانِ الرَّجِيمِ بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیم
وَإِن يَكَادُ الَّذِينَ كَفَرُوا لَيُزْلِقُونَكَ بِأَبْصَارِهِمْ لَمَّا سَمِعُوا الذِّكْرَ وَيَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ وَمَا هُوَ إِلَّا ذِكْرٌ لِّلْعَالَمِينَ.

فکر کردن به اینکه تو به من فکر نمیکنی

فکر کردن به اینکه تو برای ِ دل ِ خودت ساز میزنی و من

برای دل ِ تو !

فکرکردن به تو و خودم ..

فکر کردن به قلبی که فقط برای یک نفر به تپش می افتاد

اما حالا !!

نه تنها از تپش افتاده بلکه سرد شده ... همانند ِ دوست داشتن های ِ تو ...

این قلب ِ یخ زده .. یک جایی ، یک موقعی در سینه ام گرم می تپید

اما حالا یخ زده !

فکر کردن به تو ...روزی لذت داشت اما حالا نه تنها لذت نیست ...

فقط آزار دهنده أس عشق ِ یخی ِ من !!!
............................

نام:بهناز
متولد :شهریور ماه یکی از سالهای خدا ....
اصالتا کرد هستم وبه کرد بودنم میبالم...
امکانات وب
  • دانلود فیلم
  • دانلود نرم افزار
  • قالب وبلاگ