|
یادداشت های یه ته تغاری....
تا نگاه می کنی وقت رفتن است....باز هم همان حکایت همیشگی!
|
وزی غضنفر برای کار و امرار معاش قصد سفر به آلمان میکنه وهمسرش و نوزده بچه قد و نیم قد رو رها میکنه خلاصه همسرغضنفر گفت : حال ما چه طور از احوال تو با خبر بشیم؟؟؟؟ غضنفر گفت: من برای تو نامه مینویسم.... همسرش گفت: ولی نه تو نوشتن بلدیو نه من خوندن !!!!!!!!!!!!!!!!! غضنفر گفت :من برای تو نقاشی میکنم ... تو که بلدی نقاشی های منو بخونی مگه نه ؟؟؟؟؟؟ خلاصه غضنفر به سفر رفت و بعد از دو ماه این نامه به دست زنش رسید .. این شما و این هم نامه ببینید چیزی میفهمید!!!!؟؟؟؟؟؟؟؟ . . . . . . شما چیزی فهمیدید !!!!!!! من که نفهمیدم این نامه رو فقط همسر غضنفر میفهمه چی نوشته شده حال ترجمه از زبان همسرش خط اول :حالت چه طوره زن ؟ خط دوم :بچه ها چه طورن ؟ خط سوم : مادرت چه طوره ؟ خط چهارم :شنیدم سر و گوشت می جنبه!!! خط پنجم : فقط برگردم خونه.... خط ششم : میکشمت خط هفتم :غضنفر از آلمان... [ یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391 ] [ 23:18 ] [ بهناز ]
[ ]
[ جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1391 ] [ 13:37 ] [ بهناز ]
[ ]
الان دقیقا اینجوری می پرم به ملت ...
آخه این چه زندگیه؟ چرا انقدر قیافه م مرد بیوه پسنده ....؟ دیروز در حال خرید کردن یکی از استادامو که توی دانشگاه به ه ی ز بودن مشهوره رو دیدم یهو پرید جلوم و کلی تحویلم گرفت منم هاج و واج ... خلاصه کلی سوال جواب کرد که شوهر نکردی ؟درست تموم نشده ؟نمی خوای شوهر کنی؟ منم همشو با نه جواب می دادم... یهو گفت میشه شمارتونو داشته باشم؟ اون موقع باید چی می گفتم؟ میگفتم نه؟ 4 واحد دیگه باهاش درس دارم ...! با اکراه شماره مو بهش دادمو زد تو گوشیش! یه خنده ی موذیانه هم کرد و با یه خدافظی کوتاه رفت! قبلا تو رزومه ش خونده بودم که متاهله.یکم خیالم راحت شد ! دیشب ساعت 12.30 یه شماره نا اشنا افتاده بود .حدس زدم خود ناکسشه!چون شماره ی خط ثابت هم بود! بعد ش هم اس ام اس داد که سلام ..... هستم! آقا منو میگی کپ کردم! نوشتم سلام استاد امرتون؟ خلاصه شروع کرد به شر و ور گفتن واینکه میخواد با مامانش مزاحممون بشه واسه امر خیر!!!!!! من اوشان: نامردی نکردم خیلی رک گفتم اما من توی رزومه شخصی تون خوندم که متاهلید!!! خیلی ریلکس گفت :جدا شدیم می خوام دوباره ازدواج کنم... خیلی ناراحت شدم توی رودر بایسی لعنتی گیر کرده بودم دوباره اما بازم خیلی رک گفتم من فکر نمیکنم خونوادم اجازه بدن با کسی که سابقه ی طلاق داره ازدواج کنم! نوشت: یه مدت با هم آشنا میشیم اگه اخلاقامون با هم جور در اومد .با مادرم میام خدمتتون! آمپرم رفته بود رو هزار یعنی واقعا چی فکر کرده بود؟ آیا هر کی دکترا داره باید به خودش اجازه بده از هرکسی با هر سن وموقعیتی هر در خواستی داشته باشه؟ ! میگفت شما ؛؛باید پشتیبان من جلو خونواده تون باشید؛؛! هی وای من! یعنی اعتماد به نفسش تو حلقم! بحثو ادامه ندادم شب بخیر گفتم و گوشیمو خاموش کردم صبح به محض اینکه روشن کردم اس تماسهای از دست رفته ش اومد یعنی به نظرتون چند تا بود؟ 12 تماس از دست رفته! نمیدونم چیکار کنم؟ !!!! چرا انقدر بعضیا بی فکر اند؟ [ جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1391 ] [ 13:21 ] [ بهناز ]
[ ]
بلاخره بعد از مدتها...جعبه ی شیطانی(که مطمئنم منظورمو می دونید)دو تا
فیلم خیلی جالب ؛البته از نوع سیاه وسفید یا به قول خودمون فیلم ف ا ر س ی
قدیمی گذاشت...
یکیشون دیشب بود به اسم یاری با بازی ل ی ل ا ف ر و ه ر که ممکنه دیده
باشید ...و خیانت آدما رو به هم مطرح می کرد...اونیکی هم فیلم خاک بود که
امروز صبخ از یکی از شبکه ها پخش شد و واقعا زیبا بود ساخته ی مسعود کیمیایی و اولین تجربه ی بازی فرامرز قریبیان که به نظرم استاد بازیگریه ... فیلم خاک رو بیشتر از اولی دوست داشتم طوری که یه تایم کلاسمو نرفتم تا بتونم آخرشو ببینم ... اینم یه جورایی می خواست بگه ظلم همیشه پایدار نیست وبلاخره یه روز تموم میشه.... این روزا انقدر دلم نازک شده که با هر آهنگ غمگین یا هر فیلم سوزناکی زودی قطره های شور اشکمو رو گونه ها ولب هام حس می کنم ... یکی از دوستام می گفت خوش بحالت که انقدر راحت اشکت در میاد... این نشون می ده هنوز آدمی ..... گفتم نه نشون می ده که دیگه زیادی سوسول شدم!!!!! ................................................... تعداد حشره هامو به 40 عدد رسوندم.اما 150 تا کجا 40 تا کجا؟ روز یکشنبه با یکی از دوستام راه افتادیم به حشره جمع کردن اونم کجا ؟تپه های اطراف دانشکده مون که به نوعی جز دانشگامون حساب میشه و پره از مار ومارمولک که همینجوری فرت وفرت از کنارمون در می رفتن!
باورتون میشه من!..... منی که از یه دونه مورچه ی کوچولو می ترسم .با دستم ملخ می نداختم تو شیشه ی مربای همرام؟!!!!!! واقعا احتیاج آدمو به چه کارایی وادار می کنه.... یا انقدر ماهر شدم که با دستم تو ی هوا واسه دوستم زنبور می گرفتم!!!!(آیکون نیشخند به همراه شجاعت کاذب)! اوووه ازین سوسک گنده ها نگو که خوراکمه .... با یه حرکت خفتشون می کنم عجب جانوری شدم من. تازه کلی هم سیا میا شدم زیر آفتاب!ضد آفتاب هم که دیگه نزنیم سنگین تریم چون تاثیر نداره [ سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1391 ] [ 16:5 ] [ بهناز ]
[ ]
برای خودم که یادم بمونه ..سالی
ادامه مطلب [ سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1391 ] [ 23:35 ] [ بهناز ]
[ ]
یه ایمیل جالب :
v دقت کـــردیــن لذتی که تو سواری بر خر شیطون هست تو سواری لامبورگینی نیست؟؟؟
[ شنبه نهم اردیبهشت 1391 ] [ 22:7 ] [ بهناز ]
[ ]
امروز فهمیدم که: هیچ وقت نباید به روی خودت بیاری که فهمیدی فلانی کم محلت کرده و داره بهت بی احترامی می کنه.بذار تو خماری اش بمونه که چرا تو عین خیالت نیست .....باور کنید با این کار چنان می سوزه که حد و حساب نداره من امتحان کردما!
[ شنبه نهم اردیبهشت 1391 ] [ 22:1 ] [ بهناز ]
[ ]
بگو شیییییییییییییییییییییییییره!
حالا بگو چرا؟ تعداد حشرات موذی وغیر موذی مو به 10 عدد رسوندم! حالا بگو شییییییییییییییییییییییره! خیلیه ها! از 150 تا 10 تا!!!!! ................................................................................ چند روزه گردوخاک پدرمونو در آورده! طوریه که اگه 5دقیقه ساکن یه جا بشینیم باید یکی بیاد گردگیریمون کنه! اینم خیلییییییییییییییییه ها واسه خاطر اینم بگو شیییییییییییییییییییره! ................................................................................ یه ورق قرصو که2 روز قبل از عید 800 میگرفتم دیروز 1500 گرفتم! جونم م م ل ک ت! بگو شیییییییییییییییییییره! و همچنین یه محلول بعد از اصلاح رو با 3تومن افزایش قیمت خریدم ! .............................................................................
4 روزه خونه م.واسه خودم میخورمو میخوابم ! چه حس خوبیه !
............................................................................. چند روز پیشا با یکی از دوستای قدیمیه دانشگاهی حرف میزدیم! نکته جابی گفت: میگفت یه زمانی تو همه ی جمع ها چه خونوادگی چه دوستان ؛احساس کوچولو بودن می کردیم... به هر کی می گفتیم متولد 68 ایم میگفت آخی کوچولو ..... اما الان نسلای 70 به بعد همه جوره ازمون جلو زدن .... راست می گفت .....حس می کنم گذر عمر که می گن همینه ..... .......................................................................... دیروز اومدم خودمو لوس کنم به مامانم گفتم من حس می کنم پیر شدمو سربارتونم!!!!!! مامانم چند لحظه نگام کرد وگفت: تو پیر باشی دختر عمه هات فسیلند! ........................................................................ یعنی بنازم به شعور بعضی از پسرا وقتی تو جو می گیرتشون!!!! 1 هفته قبل , تو کلاس ؛ استاد در مورد قسمت های مختلف بدن مگس سرکه صحبت می کرد(سر,سینه,شکم) قسمت سر رو توضیح داد رسید به قسمت سینه گفت :خوب حالا سینه باید چطور باشه؟ یکی از این باشعورا گفت:باید ب ز ر گ باشه!!!!!!!!!! حالا قیافه ی استادو تصور کن! دخترا بنفش شده بودن , پسرا هم ریز می خندیدن!!!! [ پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1391 ] [ 13:34 ] [ بهناز ]
[ ]
خیلی وقته هیچی ننوشتم ... این روزا نه مشکوکم نه می خوام مشکوک باشم نه حوصله شو دارم نه وقتش .... *****ز بین 150 تا حشره من 4 تا جمع کردم! خیلی خیلی فعالم نه؟ تو رو سر جدت اگه نوشتن من چرته؛آشغاله ....مسخره س ..... داغونه نیا بخون ...خواهر من ...برادر من نیا بخون مجبور نیستی من دوستای خاص خودمو دارم وهمشونم دوست دارم 1 کامنت کمتر یا بیشتر از تو که تا تونستی بارم کردی چیزیو از من کم نمی کنه.....بلکه نیای خوشحالم می کنی .... زن ومردشم فرق نداره ه عرضی نیست دعا م کنید ....سردر گممم [ چهارشنبه سی ام فروردین 1391 ] [ 21:47 ] [ بهناز ]
[ ]
خصوصی
ادامه مطلب [ شنبه نوزدهم فروردین 1391 ] [ 22:6 ] [ بهناز ]
[ ]
|
|
| [ طراح قالب : پیچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] |